بسم الله...

دلم عجیب گرفته از آن گرفتن هایی که باخود سردرگمی بی تابی بی خبری دارد از انهایی که تورا منتظر خبری میکند یاباید عکس العمل نشان دهی و ان خبر نقطه امتحانت هست از انهایی ک بی قرارترت می کند گیج ،مات ،مبهوت خودت هم نمیدانی درچه حالییی...

گویی گناهی یاجرمی مرتکب شدی یا دل کسی را شکاندی یا شاید حس ناشی از اینکه نگاه سنگین دیگران روی توباشد ! ازاینکه انقدر مشهور شوم ک دیگران شهرتم راببینند و قضاوت کنند و ان قضاوت ها مرا از خدا دور کند میترسم ! من شهرت درعین گمنامی میخواهم یعنی شهرتی برای خدا ! یک معامله ی دوطرفه باخودم و خدا از طرفی دیگر گمنامی می خواهم از گمنامی ها ک نامت درکارها برسرزبان هادنباشد ولی باتمام وجودت دران کارخیر سهیم بوده باشی! دلم نفسی میخواهد که بجای اینکه دنبال تایید وتحسین مردم باشد دنبال تشویق و تایید خدا و اولیاعش باشد...فکر نمیکردم دوروز رفتن به سفرانچنان بابرکت انجور مورد امتحانم قرار دهد ... راهی کربلایم جمعه ی همین هفته ... شاید کسانی باشند ک عندز میخوانند این وبلاگ را و چراغ خاموش چک می کنند اول اینکه حلال کنید دوم اینکه این وبلاگ فقط جنبه ی شخصی دارد و قرار نیست عمومیت پیدا کند الیته این برای دوستانم که میخوانند فرق میکند مخاطبم غریبه هان... از چشم خوردن هم میترسم ازاینکع خود میدانی هیچ چیز نداری ولی اندک کارت بزرگ نشان داده شود ... # اربعین # کربلا# رقیه# امام حسن مجتبی

منبع : .:قلم سرخ...پابه پای حضرت ماه...
برچسب ها : اینکه ,گمنامی